|
پاتوق دانش آموزان دبیرستان شایستگان وبسایت تفریحی و آموزشی دانش آموزان
| ||
|
سه نفر با هم میرن ساعتفروشی، ساعت میخرن 30000 تومان. یعنی نفری 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000 تومن را برای خودش برمیداره، 3000 تومن دیگر را میده به اون سه نفر (یعنی نفری 1000 تومن) پس الآن اون سه نفر هر کدوم 9000 تومن دادند. حالا سؤال اینه: اگر سه ضرب در 9000 را که برابر با 27000 میشه با اون 2000 تومنی که شاگرد مغازه کش رفته جمع کنیم، میشه 29000 تومن. اون 1000 تومن کجاست؟ [ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 15:37 ] [ میلاد عیسایی ]
![]() ایرج قادری (زاده ۱۳۱۴ تهران و درگذشته ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ تهران)، کارگردان، فیلمنامهنویس و بازیگر سرشناس و قدیمی سینمای ایران بود. ایرج قادری در ۴۱ فیلم کارگردان، ۴ فیلم نویسنده، ۷۲ فیلم بازیگر، ۹ فیلم تهیه کننده و ۱ فیلم تدوینگر بود. آخرین فیلم او شبکه (۱۳۸۹) بود. [ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 18:44 ] [ سعید گلی (سوم) ]
تا حالا دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟
تا حالا دقت کردین وقتی نصف شب تلویزیون رو روشن می کنی ولوم تا ته زیاده !!
تا حالا دقت کردین وقتی موبایل نو میخری هی از دستت میوفته ولی بعد از چند وقت دیگه نمیوفته !
تا حالا دقت کردین صدای دزدگیر ماشینو همه میشنون بجز خود صاحب ماشین !
تا حالا دقت کردین وقت رانندگی به محض اینکه احساس میکنیم راه رو گم کردیم ، اول اون ضبط ماشین رو کم میکنیم !
تا حالا دقت کردین تا تقویم سال جدید می گیریم اولین چیزی که می بینیم تاریخ تولدمونه که ببینیم چند شنبه میشه !
تا حالا دقت کردین خارجیا تو آسانسور همه رو به در آسانسور وایمیسن ولی ما ایرانیا رو به هم !
تا حالا دقت کردین مامانا بعضی وسایلشونو یه جاهایی قایم میکنن که اگه ده تا گروه تجسس هم بیاد نمیتونن پیداش کنن !
تا حالا دقت کردین وقتی برمیگردیم خونه و میخوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیمُ برداریم ، با زانو و با زحمت زیاد میریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم .
تا حالا دقت کردین وقتی امتحانی یک کاری انجام میدین خوب در میاد ! اما وقتی که موقع انجام همون کار برای مقصود اصلی می رسه گند کشیده میشه به همه چی !
تا حالا دقت کردین هرچی کنترل تلویزیون از دسترس دورتره ، برنامه ی درحال پخش جذاب تره !
تا حالا دقت کردین ﺍﻳﻨﺎﻳﯽ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻴﺸﻴﻨﻦ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺣﺎﺿﺮﻥ ۴۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺍﻳﻤنﯽ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻥ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﻭﻟﯽ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﻠﺒﻴﻠﻜِﺸﻮ ﺟﺎ ﻧﻨﺪﺍﺯﻥ !
تا حالا دقت کردین ۱ ساعت مونده به امتحان به این فکر میفتیم که اگه فقط یه کم زودتر میخوندیمش ۲۰ میشدیم ؛ چه راحت بود !
تا حالا دقت کردین وقتی تو صف پمپِ بنزین هستین و از یک صف به صف دیگری می رین، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی می شه !
تا حالا دقت کردین “ موفق باشید ”های استاد آخر برگه امتحان ، جواب همون “ خسته نباشید ” هاییه که وسط درس دادنش میگفتیم !
تاحالا دقت کردین ما ایرانیا از فیلمی که ۱۰ تا اسکارم گرفته میتونیم کلی سوتی بگیریم !
تا حالا دقت کردین تو حراج مغازه ها مثلا نوشته “ کلیه اجناس فقط ۲۰ هزار تومان ” بعد دقیقآ اون چیزی که تو انتخاب میکنی قیمتش ۴۰ هزار تومانه !!
تا حالا دقت کردین تنها کلمه رو کیبورد کامپوتر که فارسی و انگلیسیش یکیه ” S ” هست !!
تا حالا دقت کردین که بعضیارو وقتی کتک میزنی میخندن ؟؟ ولی با بعضیا وقتی شوخی میکنی بخندن ناراحت میشن !
تا حالا دقت کردین سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی میکنی آخرش نصف صفحه هم پر نمیشه ! بعد یه نفر بلند میشه میگه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم ! اون لحظه میخوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش . . .
تا حالا دقت کردین هر وقت میخوای بری توالت اینترنت جذابتر میشه ؟؟
تا حالا دقت کردین بعضی موقه ها از خواب پاشی میبینی یه مدل مو خود به خود درست شده که با هزارتا اتو و واکس و ژل مو هم نمیشه درست کرد !!!
تا حالا دقت کردین فقط یه آرایشگر زنِ ایرانی می تونه درآمدی معادل یک فوق تخصص جراحی رو داشته باشه ؟؟!
تا حالا دقت کردین با این همه پیشرفت علم ، هنوزم هیشکی نمیدونه که از تو یخچال دقیقا چی میخواد !
تا حالا دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تموم میشه تازه جواب های بهتری به ذهنتون میرسه ؟!
تا حالا دقت کردین وقتی با ماشین می خواین برین مسافرت ، تا از در خونه میای بیرون دوباره دستشوییتون میگیره ؟
تا حالادقت کردین به چرخه روزگار ؟
تا حالا دقت کردین شیرین ترین قسمت خواب اون ۵ دقیقه بعد از آلارم موبایله !!
تا حالا دقت کردین یه گلدون میخری ۱۰۰ هزار تومن ! هر روز دمای هوای اطرافشو اندازه می گیری ، به دقت آب میدی ، بعد دو هفته خراب میشه اونوقت پیاز، تو سردترین و تاریکترین قسمت خونه درخت میشه !
تا حالا دقت کردین آخرش نفهمیدم این زنگ پرورشی برای چی بود ؟؟
تا حالا دقت کردین شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت !
تا حالا دقت کردین وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشون تیز تیز میشه ، وقتی تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو میزنن به کر بودن !
تا حالا دقت کردین موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب میشه ، دوست داری ساعتها بشینی بهشون نگاه کنی ! برچسب ها: تا حالا دقت کردین، پ ن پ، [ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 16:47 ] [ میلاد عیسایی ]
به یک زندانی گفته شده که در یکی از روزهای بین شنبه و پنجشنبه اعدام خواهد شد. اما تا روز اعدام او نمیداند که این روز، کدام روز است. همچنین به او گفته شده که اگر بتواند با استدلال روز اعدامش را حدس بزند، از اعدام او صرفنظر خواهند کرد. زندانی پیش خودش استدلال میکند:«من پنجشنبه اعدام نخواهم شد؛ چون اگر تا چهارشنبه من را اعدام نکرده باشند، مجبورند اینکار را قطعاً در پنجشنبه انجام دهند و من چهارشنبه شب متوجه میشوم که فردا روز اعدام من است. پس آنها برنامهی اعدام را برای روز پنجشنبه نخواهند چید. همچنین آنها من را روز چهارشنبه هم اعدام نمیکنند. چون اگر تا پایان وقت اداری سهشنبه اعدام نشده باشم، با توجه به استدلال بالا آنها چون نمیتوانند من را در پنجشنبه اعدام کنند، مجبورند اینکار را در چهارشنبه انجام دهند و من میتوانم این موضوع را حدس بزنم و دست آنها از کشتن من باز هم کوتاه میماند، پس نه پنجشنبه میتوانند و نه چهارشنبه. زندانی با استدلال مشابه، همینطور روزهای هفته را عقب رفت و مطمئن شد که آنها نمیتوانند اعدامش کنند و با خیال راحت مشغول چرت زدن بود که ناگهان جلاد وارد شد و گفت سلام عزیزم. اشتباه استدلال زندانی کجاست؟ [ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:25 ] [ میلاد عیسایی ]
در مسابقهی بین خرگوش و لاک پشت، خرگوش کمی از لاکپشت عقب تر است. مسابقه شروع میشود و هردو شروع به حرکت میکنند. خرگوش ابتدا باید به نقطهای برسد که لاکپشت از آنجا حرکت را شروع کرده است. اما وقتی به آنجا میرسد، لاکپشت قدری جلوتر رفته است. و بازهم اگر خرگوش بخواهد به جای فعلی لاکپشت برسد، همان وضعیت قبل روی میدهد و لاک پشت باز جلوتر از آنجا رفته است. با تکرار این فرآیند ظاهراً خرگوش هیچوقت به لاکپشت نمیرسد. او میتواند بسیار به لاکپشت نزدیک شود، اما ظاهراً هرگز به او نمیرسد. اشتباه این استدلال کجاست؟ [ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 15:04 ] [ میلاد عیسایی ]
در 17 فوریه 1963 تولد نوزاد سیه چرده ای در بروکلین (نیویورک) موجب هیجان خانواده ای فقیر شد که با فریاد شادی و رضایت خود، توجه دوستان و همسایگان را به این نوزاد جلب کردند. تولد یک بچه برای هر خانواده ای رخداد شیرین و هیجان انگیزی است، اما این کودک استثنایی خیلی زود توجه آشنایان و مردم محله را جلب کرد. او در سن 11 سالگی چنان بلند قد بود که همه بدون تردید اعلام کردند که وی باید بسکتبالیست شود و بورسیه بگیرد. بورسیه تحصیلی برای بسکتبالیست های خوب وبا استعداد یک پله ترقی وشانس بزرگ برای درخشیدن در مسابقات کالج است، اما این پسرک سمبل شعار ملی مسابقات حرفه ای I love this game (من عاشق این بازی هستم) شد. او حتی فراتر از تصور خانواده و آشنایان خود رشد کرد وعنوان قهرمان دوران وبرترین ورزشکار ملی را به خود اختصاص داد. ستاره ای که فراتر از تایگر وودز(گلف) و پیت سمپراس(تنیس) درخشید ویک اسطوره شد. این ستاره مرد اول در میان سه قهرمان دوران است ونامش مایکل جردن می باشد. در سال 1991 نخستین قهرمانی در ان بی ای را با تیم بولز تجربه کرد و این مقام را در سال های 1992 و 1993 تکرار کرد تا به اصطلاح three-peat کرده باشد. جردن در اوج شهرت وتوانایی در اوایل فصل 93-94، خود را بازنشسته کرد که مهمترین دلیل بازنشستگی او را می توان مرگ اسرار آمیز پدرش در سال 1994 دانست که اتهاماتی را متوجه مایکل کرد و تعادل روحی وی را بر هم زد. باوجود ترک ناگهانی NBA برای ادامه دوران بازی اش در ورزش بیسبال، وی مجددا در 1995 به بولز بازگشت و آن ها را به سه قهرمانی پیاپی دیگر (یعنی three-peat دوم) در سال های 1996،1997 و 1998 و نیز ثبت رکورد 72 پیروزی در فصل 1995-96 ان بی ای رساند. مشکلات خانوادگی وشایعات بار دیگر مایکل را به حاشیه برد و برای بار دوم در 1999 بازنشته شد، اما مجددا برای دوفصل بازی در تیم واشینگتن ویزاردز، در سال 2001 به NBA بازگشت شاگرد از معلم آموخته است که چگونه وکالت کند. اما معلم که فرد سخاوتمندی است، قبول کرده است که فقط در صورتی حقالتدریسش را مطالبه کند که شاگرد در اولین دادگاه خود پیروز شود. اما پس از اتمام دورهی وکالت، شاگرد تصمیم میگیرد که بهجای وکالت به موسیقی بپردازد و وقتی معلم از او حق التدریسش را مطالبه میکند، او جواب میدهد:«من که هنوز در اولین دادگاهم پیروز نشدهام.» معلم به او میگوید که از او شکایت خواهد کرد. معلم پیش خودش استدلال میکند که: «با شکایت من دو حالت وجود خواهد داشت: یا دادگاه به نفع من رأی خواهد داد که او باید حقالزحمه من را پرداخت کند که در این صورت من به پول خودم میرسم ویا دادگاه به نفع او رأی خواهد داد که در این حالت نیز او باید باز هم حقالزحمهی من را پرداخت کند. چون طبق قرار قبلی او در اولین دادگاهش به پیروزی رسیده است. پس در هر حالت من به پولم میرسم.» اما استدلال شاگرد را هم گوش کنید: «یا دادگاه به نفع من رأی خواهد داد که در این حالت نیازی نیست پولی بپردازم ویا دادگاه به نفع او رأی خواهد داد که در این حالت من در اولین دادگاهم مغلوب شدهام و طبق قرار قبلی لازم نیست که پولی بپردازم. پس من در هر حالت پولی نخواهم پرداخت.» آنها نمیتوانند هردو برحق باشند. پس چه کسی در استدلالش مرتکب اشتباه شده است؟ «پاسخ های خود را در قسمت نظرات بگذارید» [ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 22:21 ] [ میلاد عیسایی ]
ائوبولیدس یونانی میگوید:«چیزی که الآن میگویم، دروغ است.» اگر گفتهی او درست باشد، آنگاه بنابر آنچه که گفته است، باید گفتهاش دروغ باشد و اگر گفتهی او دروغ باشد، دوباره بنابرآنچه که گفته است نتیجه میشود که گفتهاش راست است. [ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:35 ] [ میلاد عیسایی ]
عجیبترین بازی فوتبال سال 1945 بین دو تیم آرسنال و دیناموی مسکو انجام گرفت. داور بازی با وجود مه غلیظی که زمین بازی را فرا گرفته بود دستور به شروع بازی داد. این مه غلیظ باعث شد وقتی داور یکی از بازیکنان آرسنال را از زمین بازی اخراج کرد، او یواشکی دوباره وارد بازی شود! کمی بعد تیم دیناموی مسکو یک تعویض انجام داد اما بازیکنی که باید از زمین خارج میشد با سوءاستفاده از مه غلیظ در زمین ماند. حتی عدهای عقیده دارند، روسها در این دیدار به جای 11 بازیکن، 15بازیکن در زمین داشتند! در میانههای بازی دروازهبان آرسنال که میخواست توپی را مهار کند، به تیر دروازه برخورد کرد و چون آرسنال دیگر دروازهبانی برای تعویض نداشت، یکی از تماشاچیان طرفدار تیم داخل دروازه ایستاد! [ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:32 ] [ میلاد عیسایی ]
ای خداوند! به علمای ما مسئولیت، به عوام ما علم، به مؤمنان ما روشنایی، به روشنفکران ما ایمان، به متعصبین ما فهم، به فهمیدگان ما تعصب، به زنان ما شعور، به مردان ما شرف، به پیران ما آگاهی، به جوانان ما اصالت، به اساتید ما عقیده، به دانشجویان ما نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری، به بیداران ما اراده، به مبلغان ما حقیقت، به دینداران ما دین، به نویسندگان ما تعهد، به هنرمندان ما درد، به شاعران ما شعور، به محققان ما هدف، به نومیدان ما امید، به ضعیفان ما نیرو، به محافظهکاران ما گستاخی، به نشستگان ما قیام، به راکدان ما تکان، به مردگان ما حیات، به کوران ما نگاه، به خاموشان ما فریاد، به مسلمانان ما قرآن، به شیعیان ما علی، به فرقههای ما وحدت، به حسودان ما شقا، به خودبینان ما انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر، به مردم ما خودآگاهی و به همهی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت، ببخش. [ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:29 ] [ میلاد عیسایی ]
انجمن ریاضی امریکا برای حل مسئلهی زیر یک میلیون دلار جایزه تعیین کرده است. «ثابت کنید هر عدد زوج بزرگتر از 2 را به صورت مجموع دو عدد اول میتوان نوشت.» باور کنید یا نه علیرغم جایزهی بسیار سنگین تعیین شده، هنوز هیچکس موفق به حل این مسئله نشده. [ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:26 ] [ میلاد عیسایی ]
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنواییاش کم شده است... به نظرش رسیدکه همسرش باید سمعک بگذارد، ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت:«برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چهقدر است، آزمایش سادهای وجود دارد، اینکار را انجام بده و جوابش را به من بگو. ابتدا در فاصلهی 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصلهی 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.» آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیهی شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت:«الآن فاصلهی ما حدود 4 متر است، بگذار امتحان کنم.» سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:«عزیزم، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. اینبار جلوتررفت و درست از پشت همسرش گفت:«عزیزم، شام چی داریم؟» و همسرش گفت:«مگه کری! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!» حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد. [ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:22 ] [ میلاد عیسایی ]
کاولین کولیج که در سال 1924 رئیسجمهور امریکا شد، بعد از انتخاب شدنش یک میهمانی برای دوستانش در کاخسفید ترتیب داد. میهمانان بهخاطر ورود به کاخسفید حقیقتاً خودشان را گم کرده بودند. زمانی که سرمیز، کولیج نیمی از قهوهی خود را در نعلبکی ریخت و سپس بهآن خامه و شکر افزود، اکثر میهمانان همین کار را کردند. چون فکر میکردند این جزء رسوم و تشریفات فاخری است که آنها تاکنون از آن بیخبر بودهاند. سپس کاولین کولیج نعلبکی را برای گربهاش روی زمین گذاشت!!! حالا این سؤال را صادقانه جواب دهید: آیا کسی هست که ادعا کند از اینجور رفتارها ندارد؟ [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:29 ] [ میلاد عیسایی ]
آیا میتوانید ثابت کنید که الآن بیدار هستید و خواب نمیبینید؟ از کجا مطمئن هستید؟ شاید تا ساعتی دیگر چشمانتان را باز کنید و بگویید:«وای... خدایا شکرت... داشتم خواب میدیدم بازم مثل 30سال پیش پشتکنکور هستم.» و بعد هم وسایلتان را جمع کنید و برای تدریس ریاضیات به دانشگاه علم و صنعت یا شریف یا تهران بروید. البته سر راه باید کوچکترین فرزندتان را هم به مدرسهاش برسانید. به هر حال سوال اصلی را یادتان نرود. آیا میتوانید ثابت کنید ویا مطمئن باشید که الآن بیدارید؟ مگر هر شب وقتی خواب میبینید وسطش میفهمید که مشغول خواب دیدن هستید؟ پس چه دلیلی دارد که الآن خواب نباشید؟ [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:27 ] [ میلاد عیسایی ]
سر ساعت 7 صبح بهخاطر صدای ترمز شدید یک ماشین، همه رویشان را به آن سمت خیابان برگرداندند. راننده با پیرمردی تصادف کرده بود. سریعاً او را به اولین مرکز درمانی رساندند. در بیمارستان پرستار از پیرمرد پرسید:«حالتان خوب است؟ سرگیجه ندارید؟ درد خاص یا شدید چه طور؟» پیرمرد گفت:«نه خانم، ممنون. لطفاً فقط پانسمان پایم را کامل کنید. من باید برای صرف صبحانه پیش همسرم در مرکز سالمندان خیابان 38ام بروم. این کار هرروز من است.» پرستار بیدرنگ جواب داد:«اوه... آقا متأسفم. شما باید حداقل تا عصر اینجا بمانید تا ما از نبود هرگونه خونریزی داخلی مطمئن شویم. حالا اگر شما شمارهی همسرتان را به من بدهید، من خودم او را خبر خواهم کرد.» پیرمرد جواب داد:«اما خانم، متأسفانه او حافظهاش را به کلی از دست داده است و حتی من را هم به خاطر نمی آورد.» پرستار با تعجب گفت:«پس اگر او نمیداند شما کی هستید، شما چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او میروید؟» پیرمرد جواب داد:«خب منکه میدانم او چهکسی است!» [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:25 ] [ میلاد عیسایی ]
میشد اسم طوفان را به برفوبادی که توی صورتم زبانه میکشید، اطلاق کرد. وقتی پشت در خانهی محقرمان با آن قفل خراب و لولای پوسیده رسیدم، دیدم دختر و پسر کوچولویی پشت در نشسته بودند. البته در ما کمی از دیوار همسایه عقبتر بود و اونها رو از باد حفظ میکرد. تا رسیدم پسر بچه بهم گفت:«ببخشید شما یک کیسه پلاستیک بزرگ دارید، ما بگیریم روی سرمون؟» کیسه که نداشتم ولی وقتی چشمم به پاهای کوچک آنها افتاد که از سرما توی دمپایی قرمز قرمز شده بود، گفتم:«بیاین تو واستون یه فنجون چای درست کنم.» آنها را کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یه فنجان چای و کمی نان و مربا به آنها دادم. دختر کوچولو به من گفت:«ببخشید شما پولدار هستید؟» یه نگاهی به روکش نخنمای مبل، طاقچه های خالی و رنگهای ریخته شدهی دیوار پشتسری دوتا بچه کردم و گفتم:«ما... نه» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکیتون به هم میخوره» خواهر و برادر بعداز اینکه کمی گرم شدند، رفتند. فنجان سفالی آبی و نعلبکیاش را برداشتم و برای اولینبار در عمرم به آنها دقت کردم. بعد سیبزمینی را توی سوپ ریختم و هم زدم... سوپ، سیب زمینی، اجاق گاز، سقف بالای سر، سلامتی ام، همسرم، کارم و ... همه ی اینها به هم می آمدند. فنجان سفالی را روی طاقچه گذاشتم تا هیچ وقت یادم نرود که چه آدم ثروتمندی هستم. [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:21 ] [ میلاد عیسایی ]
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ یکی از ثروتمندان امریکا به شمار میرفت. او بیشتر درآمدش را صرف تکمیل و گسترش آزمایشگاه مجهزش میکرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. در یک نیمهشب از ادارهی آتشنشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمیآید. آنها از پسر خواستند که موضوع را به نحو قابل قبولی به پدرش اطلاع دهد.پسر با خودش گفت که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر در این نیمه شب سکته خواهد کرد و لذا بیآنکه پدرش را بیدار کند، خودش را به محل حادثه رساند. ولی با تعجب دید که ادیسون در مقابل آزمایشگاه روی صندلی نشسته و سوختن حاصل عمرش را تماشا میکند. وقتی ادیسون پسرش را دید با صدای هیجانزدهای گفت:«پسر تو اینجایی؟ چه خوب شد آمدی. رنگ آمیزی شعلهها را میبینی؟! حیرتآور است. من فکر میکنم که آن شعلههای بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر بهوجود آمده است. خیلی زیباست. کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره را می دید. کمتر کسی در طول عمرش چنین منظرهای را خواهد دید.» پسر با گیجی گفت:«پدر! تمام زندگیت دارد در آتش میسوزد. آنوقت تو اینها را میگویی؟؟» ادیسون گفت:«از دست من و تو دیگر کاری ساخته نیست. ماموران هم تمام تلاششان را کردهاند که آتش به ساختمانهای همسایه سرایت نکند. در مورد آزمایشگاه و نوسازی آن فردا فکر می کنیم. اما الآن موقع اینکار نیست. به شعلهها نگاه کن، دیگر چنین امکانی نخواهد داشت.» سال بعد توماس آلوا ادیسون در آزمایشگاهش که دوباره آن را بنا کرده بود، مشغول کار بود و همان سال هم دستگاه گرامافون و ضبط صدا را برای اولینبار به جهان عرضه کرد. [ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:59 ] [ میلاد عیسایی ]
ظهر یک روز سرد زمستانی امیلی وقتی در خانهاش را باز کرد با این نامه روی زمین مواجه شد: «امیلی عزیز، عصر امروز برای ملاقاتت پیش تو میآیم. » "با عشق، خدا" امیلی دست و پایش را گم کرد. چیزی هم برای پذیرایی نداشت؛ تمام پولی که داشت فقط به اندازهی یک قرص نان و دو بطری شیر بود. به فروشگاه رفت و آنها را خرید. در راه برگشت زن و مرد فقیری را در راه دید که از سرما میلرزیدند ولی او دیگر پولی برای کمک کردن نداشت. چند قدم که از آنها دور شد احساس کرد واقعاً دلش برای آندو به درد آمده است. برگشت و قرص نان را به آنها داد و کتش را هم از تن خودش درآورد و روی آنها انداخت. امیلی ناراحت به خانه رسید. حالا دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. وقتی در را باز کرد نامهی دیگری روی زمین بود: «امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم.» "با عشق، خدا" [ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:57 ] [ میلاد عیسایی ]
در یک سحرگاه سرد مردی وارد ایستگاه مترو شد و شروع به نواختن ویولون کرد. این مرد در عرض 45 دقیقه 6 قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سرکار به مترو میآمدند. سه دقیقه گذشته بود که اولین نفر به ویولونزن توجه کرد. آن هم فقط اینطوری که کمی از سرعت قدمهایش کم کرد ولی باز با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. کمی بعد زنی انعام داد. یک دلار... کمی بعد مردی به دیوار تکیه داد. ولی چشمش به ساعتش افتاد؛ سریع به راه افتاد و رفت. بیشترین توجه ویولونزن را کودک سه ساله ای مبذول داشت که در نهایت مادرش مجبور شد دستش را بکشد تا او را با خود ببرد. این صحنه توسط چند کودک دیگر نیز تکرار شد و والدینشان بلااستثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در تمام مدت 45 دقیقه، شش نفر اندکی توقف کردند و بیستنفر بی آنکه هیچ مکثی کرده باشند، انعام دادند و کمی هم پول جمع شده بود. اما جالب است بدانید که این یک پروژهی تحقیقاتی بود که نوازندهاش کسی نبود جز «جاشوا بل» یکی از بزرگترین موسیقیدانان و نوازندگان جهان که پیچیدهترین قطعات برای ویولون را در سراسر جهان روی صحنه اجرا کرده است. جاشوا بل دو روز قبل از این تحقیق در یکی از سالنهای شهر بوستون برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش به قیمت 100 دلار پیشفروش شده بود. ما چهقدر میتوانیم زیبایی را در هر لباسی که باشد، بشناسیم؟ [ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:52 ] [ میلاد عیسایی ]
در جزیره ای یک قبیله ی وحشی زندگی می کنند که دو بت دارند، یکی بت راست و دیگری بت دروغ. آن ها هر غریبه ای که به جزیره پا بگذارد، قربانی یکی از این بت ها می کنند. به این ترتیب که اول از او یک سؤال می کنند. اگر درست جواب داد، آن را قربانی بت راست و اگر غلط جواب داد، او را قربانی بت دروغ می کنند. حالا فرض کنید که شما به عنوان غریبه وارد این جزیره شده اید و وحشی ها از شما می پرسند: «سرنوشت تو چه خواهد بود؟» آیا می توانید جمله ای بگویید که از قربانی شدنتان جلوگیری کند؟ پاسخ:باید بگویید: «شما من را قربانی بت دروغ خواهید کرد.» [ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 17:27 ] [ میلاد عیسایی ]
|
||