سه نفر با هم میرن ساعت­فروشی، ساعت می­خرن 30000 تومان. یعنی نفری 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000 تومن را برای خودش برمی­داره، 3000 تومن دیگر را می­ده به اون سه نفر (یعنی نفری 1000 تومن) پس الآن اون سه نفر هر کدوم 9000 تومن دادند. حالا سؤال اینه:

اگر سه ضرب در 9000 را که برابر با 27000 میشه با اون 2000 تومنی که شاگرد مغازه کش رفته جمع کنیم، میشه 29000 تومن. اون 1000 تومن کجاست؟




[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 15:37 ] [ میلاد عیسایی ]

پرونده:Iraj Ghaderi in Kouche Mardha.jpg


ایرج قادری (زاده ۱۳۱۴ تهران و درگذشته ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ تهران)، کارگردان، فیلمنامه‌نویس و بازیگر سرشناس و قدیمی سینمای ایران بود. ایرج قادری در ۴۱ فیلم کارگردان، ۴ فیلم نویسنده، ۷۲ فیلم بازیگر، ۹ فیلم تهیه کننده و ۱ فیلم تدوین‌گر بود. آخرین فیلم او شبکه (۱۳۸۹) بود.



[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 18:44 ] [ سعید گلی (سوم) ]

تا حالا دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟



تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت بدون لباس بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟



تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بغلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!



تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن !



تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن !



تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟



تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!


تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!



دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!



دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود.

 

تا حالا دقت کردین وقتی نصف شب تلویزیون رو روشن می کنی ولوم تا ته زیاده  !!

 

تا حالا دقت کردین وقتی موبایل نو میخری هی از دستت میوفته ولی بعد از چند وقت دیگه نمیوفته !

 

تا حالا دقت کردین صدای دزدگیر ماشینو همه میشنون بجز خود صاحب ماشین !
{ مخصوصاً نصف شب }

 

تا حالا دقت کردین وقت رانندگی به محض اینکه احساس میکنیم راه رو گم کردیم ، اول اون ضبط ماشین رو کم میکنیم !

 

تا حالا دقت کردین  تا تقویم سال جدید می گیریم اولین چیزی که می بینیم تاریخ تولدمونه که ببینیم چند شنبه میشه !

 

تا حالا دقت کردین خارجیا تو آسانسور همه رو به در آسانسور وایمیسن ولی ما ایرانیا رو به هم !

 

تا حالا دقت کردین مامانا بعضی وسایلشونو یه جاهایی قایم میکنن که اگه ده تا گروه تجسس هم بیاد نمیتونن پیداش کنن !

 

تا حالا دقت کردین وقتی برمیگردیم خونه و میخوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیمُ برداریم ، با زانو و با زحمت زیاد میریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم .

 

تا حالا دقت کردین  وقتی امتحانی یک کاری انجام میدین خوب در میاد ! اما وقتی که موقع انجام همون کار برای مقصود اصلی می رسه گند کشیده میشه به همه چی !

 

تا حالا دقت کردین هرچی کنترل تلویزیون از دسترس دورتره ، برنامه ی درحال پخش جذاب تره !

 

تا حالا دقت کردین ﺍﻳﻨﺎﻳﯽ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻴﺸﻴﻨﻦ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺣﺎﺿﺮﻥ ۴۵ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺍﻳﻤنﯽ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻥ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﻥ ﻭﻟﯽ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﻠﺒﻴﻠﻜِﺸﻮ ﺟﺎ ﻧﻨﺪﺍﺯﻥ !
ﮐﻼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺻﺒﻮﺭﯾﻦ ، خسته نباشن!

 

تا حالا دقت کردین ۱ ساعت مونده به امتحان به این فکر میفتیم که اگه فقط یه کم زودتر میخوندیمش ۲۰ میشدیم ؛ چه راحت بود !

 

تا حالا دقت کردین وقتی تو صف پمپِ بنزین هستین و از یک صف به صف دیگری می رین، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی می شه !

 

تا حالا دقت کردین  “ موفق باشید ”های استاد آخر برگه امتحان ، جواب همون “ خسته نباشید ” هاییه که وسط درس دادنش میگفتیم !

 

تاحالا دقت کردین ما ایرانیا از فیلمی که ۱۰ تا اسکارم گرفته میتونیم کلی سوتی بگیریم !

 

تا حالا دقت کردین تو حراج مغازه ها مثلا نوشته “ کلیه اجناس فقط ۲۰ هزار تومان ” بعد دقیقآ اون چیزی که تو انتخاب میکنی قیمتش ۴۰ هزار تومانه !!

 

تا حالا دقت کردین  تنها کلمه رو کیبورد کامپوتر که فارسی و انگلیسیش یکیه ” S ” هست !!

 

تا حالا دقت کردین که بعضیارو وقتی کتک میزنی میخندن ؟؟ ولی با بعضیا وقتی شوخی میکنی بخندن ناراحت میشن !

 

تا حالا دقت کردین سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی میکنی آخرش نصف صفحه هم پر نمیشه ! بعد یه نفر بلند میشه میگه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم ! اون لحظه میخوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش . . .

 

تا حالا دقت کردین هر وقت میخوای بری توالت اینترنت جذابتر میشه ؟؟

 

تا حالا دقت کردین بعضی موقه ها از خواب پاشی میبینی یه مدل مو خود به خود درست شده که با هزارتا اتو و واکس و ژل مو هم نمیشه درست کرد !!!

 

تا حالا دقت کردین فقط یه آرایشگر زنِ ایرانی می تونه درآمدی معادل یک فوق تخصص جراحی رو داشته باشه ؟؟!

 

تا حالا دقت کردین با این همه پیشرفت علم ، هنوزم هیشکی نمیدونه که از تو یخچال دقیقا چی میخواد !

 

تا حالا دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تموم میشه تازه جواب های بهتری به ذهنتون میرسه ؟!

 

تا حالا دقت کردین وقتی با ماشین می خواین برین مسافرت ، تا از در خونه میای بیرون دوباره دستشوییتون میگیره ؟

 

تا حالادقت کردین به چرخه روزگار ؟
سوسک از موش میترسه ، موش از گربه گربه از سگ ، سگ از مرد مرد از زن ، زن از سوسک !

 

تا حالا دقت کردین شیرین ترین قسمت خواب اون ۵ دقیقه بعد از آلارم موبایله !!

 

تا حالا دقت کردین یه گلدون میخری ۱۰۰ هزار تومن ! هر روز دمای هوای اطرافشو اندازه می گیری ، به دقت آب میدی ، بعد دو هفته خراب میشه اونوقت پیاز، تو سردترین و تاریکترین قسمت خونه درخت میشه !

 

تا حالا دقت کردین آخرش نفهمیدم این زنگ پرورشی برای چی بود ؟؟
همیشه هم میگفتن برای معلمتون مشکل پیش اومده ، گفته نمیاد !

 

تا حالا دقت کردین شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت !

 

تا حالا دقت کردین وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشون تیز تیز میشه ، وقتی تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو میزنن به کر بودن !

 

تا حالا دقت کردین موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب میشه ، دوست داری ساعتها بشینی بهشون نگاه کنی !




برچسب ها: تا حالا دقت کردین، پ ن پ،
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 16:47 ] [ میلاد عیسایی ]

به یک زندانی گفته شده که در یکی از روزهای بین شنبه و پنج­شنبه اعدام خواهد شد. اما تا روز اعدام او نمی­داند که این روز، کدام روز است. همچنین به او گفته شده که اگر بتواند با استدلال روز اعدامش را حدس بزند، از اعدام او صرف­نظر خواهند کرد.

زندانی پیش خودش استدلال می­کند:«من پنج­شنبه اعدام نخواهم شد؛ چون اگر تا چهارشنبه من را اعدام نکرده باشند، مجبورند این­کار را قطعاً در پنج­شنبه انجام دهند و من چهارشنبه شب متوجه می­شوم که فردا روز اعدام من است. پس آن­ها برنامه­ی اعدام را برای روز پنج­شنبه نخواهند چید. همچنین آن­ها من را روز چهارشنبه هم اعدام نمی­کنند. چون اگر تا پایان وقت اداری سه­شنبه اعدام نشده باشم، با توجه به استدلال بالا آن­ها چون نمی­توانند من را در پنج­شنبه اعدام کنند، مجبورند این­کار را در چهارشنبه انجام دهند و من می­توانم این موضوع را حدس بزنم و دست آن­ها از کشتن من باز هم کوتاه می­ماند، پس نه پنج­شنبه می­توانند و نه چهارشنبه. زندانی با استدلال مشابه، همین­طور روزهای هفته را عقب رفت و مطمئن شد که آن­ها نمی­توانند اعدامش کنند و با خیال راحت مشغول چرت زدن بود که ناگهان جلاد وارد شد و گفت سلام عزیزم.

اشتباه استدلال زندانی کجاست؟




[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 17:25 ] [ میلاد عیسایی ]

در مسابقه­ی بین خرگوش و لاک ­پشت، خرگوش کمی از لاک­پشت عقب تر است. مسابقه شروع می­شود و هردو شروع به حرکت می­کنند. خرگوش ابتدا باید به نقطه­ای برسد که لاک­پشت از آن­جا حرکت را شروع کرده است. اما وقتی به آن­جا می­رسد، لاک­پشت قدری جلوتر رفته است. و بازهم اگر خرگوش بخواهد به جای فعلی لاک­پشت برسد، همان وضعیت قبل روی می­دهد و لاک پشت باز جلوتر از آن­جا رفته است. با تکرار این فرآیند ظاهراً خرگوش هیچ­وقت به لاک­پشت نمی­رسد. او می­تواند بسیار به لاک­پشت نزدیک شود، اما ظاهراً هرگز به او نمی­رسد. اشتباه این استدلال کجاست؟

«پاسخ های خود را در قسمت نظرات بگذارید»              




[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 15:04 ] [ میلاد عیسایی ]

 

در 17 فوریه 1963 تولد نوزاد سیه چرده ای در بروکلین (نیویورک) موجب هیجان خانواده ای فقیر شد که با فریاد شادی و رضایت خود، توجه دوستان و همسایگان را به این نوزاد جلب کردند. تولد یک بچه برای هر خانواده ای رخداد شیرین و هیجان انگیزی است، اما این کودک استثنایی خیلی زود توجه آشنایان و مردم محله را جلب کرد. او در سن 11 سالگی چنان بلند قد بود که همه بدون تردید اعلام کردند که وی باید بسکتبالیست شود و بورسیه بگیرد. بورسیه تحصیلی برای بسکتبالیست های خوب وبا استعداد یک پله ترقی وشانس بزرگ برای درخشیدن در مسابقات کالج است، اما این پسرک سمبل شعار ملی مسابقات حرفه ای I love this game (من عاشق این بازی هستم) شد. او حتی فراتر از تصور خانواده و آشنایان خود رشد کرد وعنوان قهرمان دوران وبرترین ورزشکار ملی را به خود اختصاص داد. ستاره ای که فراتر از تایگر وودز(گلف) و پیت سمپراس(تنیس) درخشید ویک اسطوره شد. این ستاره مرد اول در میان سه قهرمان دوران است ونامش مایکل جردن می باشد.

در سال 1991 نخستین قهرمانی در ان بی ای را با تیم بولز تجربه کرد و این مقام را در سال های 1992 و 1993 تکرار کرد تا به اصطلاح three-peat کرده باشد. جردن در اوج شهرت وتوانایی در اوایل فصل 93-94، خود را بازنشسته کرد که مهمترین دلیل بازنشستگی او را می توان مرگ اسرار آمیز پدرش در سال 1994 دانست که اتهاماتی را متوجه مایکل کرد و تعادل روحی وی را بر هم زد. باوجود ترک ناگهانی NBA برای ادامه دوران بازی اش در ورزش بیسبال، وی مجددا در 1995 به بولز بازگشت و آن ها را به سه قهرمانی پیاپی دیگر (یعنی three-peat دوم) در سال های 1996،1997 و 1998 و نیز ثبت رکورد 72 پیروزی در فصل 1995-96 ان بی ای رساند. مشکلات خانوادگی وشایعات بار دیگر مایکل را به حاشیه برد و برای بار دوم در 1999 بازنشته شد، اما مجددا برای دوفصل بازی در تیم واشینگتن ویزاردز، در سال 2001 به NBA بازگشت

 

 




[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 10:34 ] [ محمد لطفی ]

شاگرد از معلم آموخته است که چگونه وکالت کند. اما معلم که فرد سخاوتمندی است، قبول کرده است که

 فقط در صورتی حق­التدریسش را مطالبه کند که شاگرد در اولین دادگاه خود پیروز شود. اما پس از اتمام

 دوره­ی وکالت، شاگرد تصمیم می­گیرد که به­جای وکالت به موسیقی بپردازد و وقتی معلم از او حق

التدریسش را مطالبه می­کند، او جواب می­دهد:«من که هنوز در اولین دادگاهم پیروز نشده­ام.» معلم به او

می­گوید که از او شکایت خواهد کرد.

معلم پیش خودش استدلال می­کند که:

«با شکایت من دو حالت وجود خواهد داشت: یا دادگاه به نفع من رأی خواهد داد که او باید حق­الزحمه من

را پرداخت کند که در این صورت من به پول خودم می­رسم ویا دادگاه به نفع او رأی خواهد داد که در این

حالت نیز او باید باز هم حق­الزحمه­ی من را پرداخت کند. چون طبق قرار قبلی او در اولین دادگاهش به

پیروزی رسیده است. پس در هر حالت من به پولم می­رسم.»

اما استدلال شاگرد را هم گوش کنید:

«یا دادگاه به نفع من رأی خواهد داد که در این حالت نیازی نیست پولی بپردازم ویا دادگاه به نفع او رأی

خواهد داد که در این حالت من در اولین دادگاهم مغلوب شده­ام و طبق قرار قبلی لازم نیست که پولی

بپردازم. پس من در هر حالت پولی نخواهم پرداخت.»

آن­ها نمی­توانند هردو برحق باشند. پس چه کسی در استدلالش مرتکب اشتباه شده است؟

«پاسخ های خود را در قسمت نظرات بگذارید»




[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 22:21 ] [ میلاد عیسایی ]

ائوبولیدس یونانی می­گوید:«چیزی که الآن می­گویم، دروغ است.»

اگر گفته­ی او درست باشد، آن­گاه بنابر آن­چه که گفته است، باید گفته­اش دروغ باشد و اگر گفته­ی او دروغ باشد، دوباره بنابرآن­چه که گفته است نتیجه می­شود که گفته­اش راست است.




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:35 ] [ میلاد عیسایی ]

عجیب­ترین بازی فوتبال سال 1945 بین دو تیم آرسنال و دیناموی مسکو انجام گرفت. داور بازی با وجود مه غلیظی که زمین بازی را فرا گرفته بود دستور به شروع بازی داد. این مه غلیظ باعث شد وقتی داور یکی از بازیکنان آرسنال را از زمین بازی اخراج کرد، او یواشکی دوباره وارد بازی شود! کمی بعد تیم دیناموی مسکو یک تعویض انجام داد اما بازیکنی که باید از زمین خارج می­شد با سوءاستفاده از مه غلیظ در زمین ماند. حتی عده­ای عقیده دارند، روس­ها در این دیدار به جای 11 بازیکن، 15بازیکن در زمین داشتند! در میانه­های بازی دروازه­بان آرسنال که می­خواست توپی را مهار کند، به تیر دروازه برخورد کرد و چون آرسنال دیگر دروازه­بانی برای تعویض نداشت، یکی از تماشاچیان طرفدار تیم داخل دروازه ایستاد!




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:32 ] [ میلاد عیسایی ]

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت، به عوام ما علم، به مؤمنان ما روشنایی، به روشنفکران ما ایمان، به متعصبین ما فهم، به فهمیدگان ما تعصب، به زنان ما شعور، به مردان ما شرف، به پیران ما آگاهی، به جوانان ما اصالت، به اساتید ما عقیده، به دانشجویان ما نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری، به بیداران ما اراده، به مبلغان ما حقیقت، به دینداران ما دین، به نویسندگان ما تعهد، به هنرمندان ما درد، به شاعران ما شعور، به محققان ما هدف، به نومیدان ما امید، به ضعیفان ما نیرو، به محافظه­کاران ما گستاخی، به نشستگان ما قیام، به راکدان ما تکان، به مردگان ما حیات، به کوران ما نگاه، به خاموشان ما فریاد، به مسلمانان ما قرآن، به شیعیان ما علی، به فرقه­های ما وحدت، به حسودان ما شقا، به خودبینان ما انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر، به مردم ما خودآگاهی و به همه­ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت، ببخش.




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:29 ] [ میلاد عیسایی ]

انجمن ریاضی امریکا برای حل مسئله­ی زیر یک میلیون دلار جایزه تعیین کرده است.

«ثابت کنید هر عدد زوج بزرگتر از 2 را به صورت مجموع دو عدد اول می­توان نوشت.»

باور کنید یا نه علی­رغم جایزه­ی بسیار سنگین تعیین شده، هنوز هیچ­کس موفق به حل این مسئله نشده.




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:26 ] [ میلاد عیسایی ]

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی­اش کم شده است...

به نظرش رسیدکه همسرش باید سمعک بگذارد، ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی­شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت:«برای این­که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چه­قدر است، آزمایش ساده­ای وجود دارد، این­کار را انجام بده و جوابش را به من بگو. ابتدا در فاصله­ی 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله­ی 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.» آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه­ی شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت:«الآن فاصله­ی ما حدود 4 متر است، بگذار امتحان کنم.» سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:«عزیزم، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. این­بار جلوتررفت و درست از پشت همسرش گفت:«عزیزم، شام چی داریم؟» و همسرش گفت:«مگه کری! برای چهارمین بار می­گم؛ خوراک مرغ!!»

حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن­طور که ما همیشه فکر می­کنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 19:22 ] [ میلاد عیسایی ]

کاولین کولیج که در سال 1924 رئیس­جمهور امریکا شد، بعد از انتخاب شدنش یک میهمانی برای دوستانش در کاخ­سفید ترتیب داد. میهمانان به­خاطر ورود به کاخ­سفید حقیقتاً خودشان را گم کرده بودند. زمانی که سرمیز، کولیج نیمی از قهوه­ی خود را در نعلبکی ریخت و سپس به­آن خامه و شکر افزود، اکثر میهمانان همین کار را کردند. چون فکر می­کردند این جزء رسوم و تشریفات فاخری است که آن­ها تاکنون از آن بی­خبر بوده­اند.

سپس کاولین کولیج نعلبکی را برای گربه­اش روی زمین گذاشت!!!

حالا این سؤال را صادقانه جواب دهید:

آیا کسی هست که ادعا کند از این­جور رفتارها ندارد؟




[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:29 ] [ میلاد عیسایی ]

آیا می­توانید ثابت کنید که الآن بیدار هستید و خواب نمی­بینید؟ از کجا مطمئن هستید؟ شاید تا ساعتی دیگر چشمانتان را باز کنید و بگویید:«وای... خدایا شکرت... داشتم خواب می­دیدم بازم مثل 30سال پیش پشت­کنکور هستم.» و بعد هم وسایلتان را جمع کنید و برای تدریس ریاضیات به دانشگاه علم­ و صنعت یا شریف یا تهران بروید. البته سر راه باید کوچک­ترین فرزندتان را هم به مدرسه­اش برسانید.

به هر حال سوال اصلی را یادتان نرود. آیا می­توانید ثابت کنید ویا مطمئن باشید که الآن بیدارید؟

مگر هر شب وقتی خواب می­بینید وسطش می­فهمید که مشغول خواب دیدن هستید؟ پس چه دلیلی دارد که الآن خواب نباشید؟




[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:27 ] [ میلاد عیسایی ]

سر ساعت 7 صبح به­خاطر صدای ترمز شدید یک ماشین، همه رویشان را به آن سمت خیابان برگرداندند. راننده با پیرمردی تصادف کرده بود. سریعاً او را به اولین مرکز درمانی رساندند. در بیمارستان پرستار از پیرمرد پرسید:«حالتان خوب است؟ سرگیجه ندارید؟ درد خاص یا شدید چه طور؟» پیرمرد گفت:«نه خانم، ممنون. لطفاً فقط پانسمان پایم را کامل کنید. من باید برای صرف صبحانه پیش همسرم در مرکز سالمندان خیابان 38ام بروم. این کار هرروز من است.» پرستار بی­درنگ جواب داد:«اوه... آقا متأسفم. شما باید حداقل تا عصر این­جا بمانید تا ما از نبود هرگونه خون­ریزی داخلی مطمئن شویم. حالا اگر شما شماره­ی همسرتان را به من بدهید، من خودم او را خبر خواهم کرد.» پیرمرد جواب داد:«اما خانم، متأسفانه او حافظه­اش را به کلی از دست داده است و حتی من را هم به خاطر نمی آورد.» پرستار با تعجب گفت:«پس اگر او نمی­داند شما کی هستید، شما چرا هر روز برای صرف صبحانه پیش او می­روید؟»

پیرمرد جواب داد:«خب من­که می­دانم او چه­کسی است!»




[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:25 ] [ میلاد عیسایی ]

می­شد اسم طوفان را به برف­وبادی که توی صورتم زبانه می­کشید، اطلاق کرد. وقتی پشت در خانه­ی محقرمان  با آن قفل خراب و لولای پوسیده رسیدم، دیدم دختر و پسر کوچولویی پشت در نشسته بودند. البته در ما کمی از دیوار همسایه عقب­تر بود و اون­ها رو از باد حفظ می­کرد. تا رسیدم پسر بچه بهم گفت:«ببخشید شما یک کیسه پلاستیک بزرگ دارید، ما بگیریم روی سرمون؟»

کیسه که نداشتم ولی وقتی چشمم به پاهای کوچک آن­ها افتاد که از سرما توی دمپایی قرمز قرمز شده بود، گفتم:«بیاین تو واستون یه فنجون چای درست کنم.»

آن­ها را کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یه فنجان چای و کمی نان و مربا به آن­ها دادم. دختر کوچولو به من گفت:«ببخشید شما پولدار هستید؟» یه نگاهی به روکش نخ­نمای مبل، طاقچه های خالی و رنگ­های ریخته شده­ی دیوار پشت­سری دوتا بچه کردم و گفتم:«ما... نه»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکی­تون به هم می­خوره» خواهر و برادر بعداز این­که کمی گرم شدند، رفتند. فنجان سفالی آبی و نعلبکی­اش را برداشتم و برای اولین­بار در عمرم به آن­ها دقت کردم. بعد سیب­زمینی را توی سوپ ریختم و هم زدم... سوپ، سیب زمینی، اجاق گاز، سقف بالای سر، سلامتی ام، همسرم، کارم و ... همه ی اینها به هم می آمدند.

فنجان سفالی را روی طاقچه گذاشتم تا هیچ وقت یادم نرود که چه آدم ثروتمندی هستم.




[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 21:21 ] [ میلاد عیسایی ]

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ یکی از ثروتمندان امریکا به شمار می­رفت. او بیشتر درآمدش را صرف تکمیل و گسترش آزمایشگاه مجهزش می­کرد. این آزمایشگاه بزرگ­ترین عشق پیرمرد بود.

در یک نیمه­شب از اداره­ی آتش­نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی­آید. آن­ها از پسر خواستند که موضوع را به نحو قابل قبولی به پدرش اطلاع دهد.پسر با خودش گفت که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر در این نیمه­ شب سکته خواهد کرد و لذا بی­آن­که پدرش را بیدار کند، خودش را به محل حادثه رساند. ولی با تعجب دید که ادیسون در مقابل آزمایشگاه روی صندلی نشسته و سوختن حاصل عمرش را تماشا می­کند.

وقتی ادیسون پسرش را دید با صدای هیجان­زده­ای گفت:«پسر تو این­جایی؟ چه خوب شد آمدی. رنگ آمیزی شعله­ها را می­بینی؟! حیرت­آور است. من فکر می­کنم که آن شعله­های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به­وجود آمده است. خیلی زیباست. کاش مادرت هم این­جا بود و این منظره را می دید. کم­تر کسی در طول عمرش چنین منظره­ای را خواهد دید.»

پسر با گیجی گفت:«پدر! تمام زندگیت دارد در آتش می­سوزد. آن­وقت تو این­ها را می­گویی؟؟»

ادیسون گفت:«از دست من و تو دیگر کاری ساخته نیست. ماموران هم تمام تلاششان را کرده­اند که آتش به ساختمان­های همسایه سرایت نکند. در مورد آزمایشگاه و نوسازی آن فردا فکر می کنیم. اما الآن موقع این­کار نیست. به شعله­ها نگاه کن، دیگر چنین امکانی نخواهد داشت.»

سال بعد توماس آلوا ادیسون در آزمایشگاهش که دوباره آن را بنا کرده بود، مشغول کار بود و همان سال هم دستگاه گرامافون و ضبط صدا را برای اولین­بار به جهان عرضه کرد.




[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:59 ] [ میلاد عیسایی ]

ظهر یک روز سرد زمستانی امیلی وقتی در خانه­اش را باز کرد با این نامه روی زمین مواجه شد:

«امیلی عزیز، عصر امروز برای ملاقاتت پیش تو می­آیم. »

                                              "با عشق، خدا"

امیلی دست و پایش را گم کرد. چیزی هم برای پذیرایی نداشت؛ تمام پولی که داشت فقط به اندازه­ی یک قرص نان و دو بطری شیر بود. به فروشگاه رفت و آن­ها را خرید. در راه برگشت زن و مرد فقیری را در راه دید که از سرما می­لرزیدند ولی او دیگر پولی برای کمک کردن نداشت. چند قدم که از آن­ها دور شد احساس کرد واقعاً دلش برای آن­دو به درد آمده است. برگشت و قرص نان را به آن­ها داد و کتش را هم از تن خودش در­آورد و روی آن­ها انداخت.

امیلی ناراحت به خانه رسید. حالا دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

وقتی در را باز کرد نامه­ی دیگری روی زمین بود:

«امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم.»

                                              "با عشق، خدا"




[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:57 ] [ میلاد عیسایی ]

در یک سحر­گاه سرد مردی وارد ایستگاه مترو شد و شروع به نواختن ویولون کرد. این مرد در عرض 45 دقیقه 6 قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آن­جا که شلوغ­ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سرکار به مترو می­آمدند. سه دقیقه گذشته بود که اولین نفر به ویولون­زن توجه کرد. آن هم فقط این­طوری که کمی از سرعت قدم­هایش کم کرد ولی باز با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد. کمی بعد زنی انعام داد. یک دلار... کمی بعد مردی به دیوار تکیه داد. ولی چشمش به ساعتش افتاد؛ سریع به راه افتاد و رفت. بیشترین توجه ویولون­زن را کودک سه ساله ای مبذول داشت که در نهایت مادرش مجبور شد دستش را بکشد تا او را با خود ببرد. این صحنه توسط چند کودک دیگر نیز تکرار شد و والدینشان بلااستثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.

در تمام مدت 45 دقیقه، شش نفر اندکی توقف کردند و بیست­نفر بی ­آن­که هیچ مکثی کرده باشند، انعام دادند و کمی هم پول جمع شده بود. اما جالب است بدانید که این یک پروژه­ی تحقیقاتی بود که نوازنده­اش کسی نبود جز «جاشوا بل» یکی از بزرگ­ترین موسیقی­دانان و نوازندگان جهان که پیچیده­ترین قطعات برای ویولون را در سراسر جهان روی صحنه اجرا کرده است. جاشوا بل دو روز قبل از این تحقیق در یکی از سالن­های شهر بوستون برنامه­ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش به قیمت 100 دلار پیش­فروش شده بود.

ما چه­قدر می­توانیم زیبایی را در هر لباسی که باشد، بشناسیم؟




[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 20:52 ] [ میلاد عیسایی ]

در جزیره ای یک قبیله ی وحشی زندگی می کنند که دو بت دارند، یکی بت راست و دیگری بت دروغ. آن ها هر غریبه ای که به جزیره پا بگذارد، قربانی یکی از این بت ها می کنند. به این ترتیب که اول از او یک سؤال می کنند. اگر درست جواب داد، آن را قربانی بت راست و اگر غلط جواب داد، او را قربانی بت دروغ می کنند. حالا فرض کنید که شما به عنوان غریبه وارد این جزیره شده اید و وحشی ها از شما می پرسند: «سرنوشت تو چه خواهد بود؟» آیا می توانید جمله ای بگویید که از قربانی شدنتان جلوگیری کند؟

پاسخ:باید بگویید: «شما من را قربانی بت دروغ خواهید کرد.»




[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 17:27 ] [ میلاد عیسایی ]
آدرس های این سایت
www.shayestegan90.ir shayestegan90.orq.ir shayestegan90.mihanblog.com
نظر سنجی
  • مطالب کدامیک از نویسندگان این وبلاگ جالب تر است؟